چون خدا از روح خود درما دمید جسم را کوچک تر ازروح آفرید
جسم انسان طاقت روحش نداشت پس حجاب ذهن را در ما گذاشت
ذهن چون جان میگرفت مغرور شد پیش چشم او جهان انگور شد
ذهن دنیا را چو می سر میکشید مست از این باده به قدرت می رسید
آنقدر نوشید می ، دیوانه شد با خدای عشق او بیگانه شد
پا فراتر او زاقلیمش گذاشت مدعی داشت تا بدان حد که خداست
روح عاشق، طاقت این را نداشت دم به دم از هجر خود فریاد داشت
روح چون زهر هجران می چشید ریسمان نقره ای را میکشید
زین میان انسان که حیران گشته بود گاه با روح و گهی ذهن را ستود
روح ،بالا را به رویش می نمود ذهن، پایش را به دنیا بسته بود
روح، از او وابستگی ها می رمید ذهن، او را به حیله می فریفت
گاه او با دانشش مغرور کرد گاه با ثروت دوچشمش کور کرد
درجهان هرکس به کاری خوشدل است این جهان وکار آن کارگل است
باز گر این حربه ها کاری نبود ذهن را راهی دگر هم مانده بود
تیر آخر عشق را او ساز کرد عده ای را مسخ این آواز کرد
بر سر راه یکی کوهی گذاشت و آن یکی سر بر بیابانها گذاشت
کوه را او جابه جا کرد ،عشق نیست در بیایان تشنه گشتن ،مهر نیست
کوه و صحرا بازی است خود حائلی پیش درگاه خدا تو سائلی
عشق دنیایی به سان قطره است گر بنوشی دیگری را تشنه است
چشمه جوشان عشق پیش خداست راه تو رفتن ، رسیدن منتهاست
|